جماعتی با صدای اذان از خواب بیدار می شوند اما من تازه می روم می خوابم. چگونه می شود شب را از دست داد؟ فرو رفتم داخل کاناپه و روزنامه را در آن تاریک روشنی٬ گرفتم دستم تا بخوانم. خواندن در نور کم لذت بخش است. مشغول ورق زدن بودم تا بیابم صفحه هنرهای تجسمی اش را٬ که چشمم افتاد به تیتری با این عنوان: گرافیستی که شش ماه پیش به آمریکا رفت.
یاد دوستم افتادم که مدتی پیش رفت ینگه دنیا. نشستم به شمردن که چند ماه پیش بود؟ یادم نیامد. سعی کردم به حوزه تصویری حافظه ام مراجعه کردم اما مایوس شدم. سعی کردم از تقویم کمک بگیرم ولی تنها چیزی که در خانه نیافتم تقویم بود. تا اینکه چشمم افتاد به اسم نویسنده مطلب٬ فاطمه زارعی.
زرشک! خودش بود. شروع کردم به خواندن. نوشته بود از محله سیاه ها و صدای بلندشان٬ کوچه های سرد و خلوت. به عنوان صفحه نگاه کردم: مهاجران.
مهاجرت... مهاجرت کردن... مهاجر... کار سختی ست. دل و جرات می خواهد. استقلال می طلبد. بارها و بارها به رفتن فکرکردم. اما نمی دانم کجای جهان باید نصیبم می شد که نشد. می دانم جهان کوچک تر آن چیزی ست که به نظر می رسد و البته پیچیده تر. گاهی با خودم فکر می کنم این سخن که: "جهان سخت گیرد بر مردمان سخت کوش"٬ یک پرده است برای پوشیده نگاه داشتن حقایق. انسان های کمی این جرات را به خود می دهند که این پرده را کنار بزنند و شهامت نگریستن را دارند. نمی توانم بگذرم به راحتی و خودم را قانع کنم با سهل انگاری. نمی توانم این همه دستاورد بشری را ندید بگیرم. انسان هایی که زمان مجاز زندگی شان را صرف یافتن حقیقت کرده اند٬ زمانی که می توانستند به خوشگذرانی اختصاص دهند٬ نمی توانم ندیدشان بگیرم.
برمی گردم به نوشته... گم کرده ام... لغات را جستجو می کنم. شروع می کنم به خواندن. از جهنم گفته است و بهشت. کجاست این بهشت برینی که به آن حواله ام داده اند؟ لندن؟ نیویورک؟ پاریس؟ یا همین تهران کثافت خودم؟ گم کردم باز... خودم را می گویم. گاهی از خودم چهره ای می بینم که هراس انگیز است. دلهره می آید سراغم. وحشت گریبانم را می گیرد. شرم جمع می شود زیر پوستم.
زمان زیادی از رفتن اش نگذشته است. وقتی داشت می رفت بهش گفتم:
- همدیگر رو می بینیم... شاید توی واشنگتن... دنیا کوچیکه...
و برای همدیگر دست تکان دادیم. دنیا کوچک است. نوشته اش را می خوانم. گویی همین نزدیکی ست. به موبایلم نگاهی می اندازم٬ فاطمه ام اس ام اسی نداده است٬ خواب ست طبیعتا. صدای اذان می آید. من نماز شبم را خوانده ام دیگر باید خوابید.
Not Eٍٍnuff Love
Now when you climb
Into your bed tonight
And when you lock
And bolt the door
Just think of those
Out in the cold and dark
'Cause there is not enough love to go round
Until you wake up
You people need a shake up
You take up so much time
Worrying, Scurrying,
Here, there,
Losing your hair
No money to spare
No love to share
No wonder you appear under pressure from here
You look fresh, yeah
But all I got is dirt in my hair
My nightmares manifest
But I can escape
Yours is in your chest
With no form or shape
The tape is running
I push the button to send
Upon each other we all depend
Message end
Whoever asks my name
Or where I came from
People fear contamination
If they chary too long
I carry a strong
Sin of despair
It's in the air
I'm broken and hard to repair
I may mistaken be
But I patiently wait
On the path to humanity
I sit at the gates
Dirty, Cold, Hurting, Soul
Down the river
My liver in bad condition
Like my skin
Rain falling, once again
I'm in my bed
Hurt the time in
I'm gonna struggle for air
There's hair in my food
When I get it usually someone already half ate it
Touch it, not to let it
Get me down
But my head starting to pound
People go round, and round and round
From one I get a cigarette
A little more love found
But the ground is still wet
My teeth are chattering
And there's a spattering of seeds
Sometimes I lose all feeling in my feet
When I sleep I'll do my deep in the mainstream
But unaccountably my heart was growing
Small and mean
A hurry past
Wretched people I pretend I haven't seen
But there's money in my pocket
And my clothes are clean
I said money in my pocket
But I just can't give no love
Money in my pocket
But I just can't give no love
... و اگر لباس ها نبودند چه رازهايي برملا مي شد.
مي توانستم حدس بزنم كه ماجرا مثل هميشه به حاشيه مي رود (يا كشيده مي شود)
امانوئل كانت
جناب آقای کیانیان عزیز (بر عزیز بودنتان برایم تاکید دارم)
با اینکه شما من را تلویحا منتقدی ناشی نامیدید (به این علت که نمایشگاهی را ندیده٬ نقد کردم) اما من دوست دارم شما را به جوابگویی "قهار" ملقب کنم. شما به خوبی جواب دادید به گونه ای که اگر کسی مطلب ام را نخوانده باشد بی گمان شما را محق می داند. درحالیکه شما هم همان راهی را رفته اید که نهادهای رسمی برای جواب دادن (اصلاحیه و جوابیه) می روند. یعنی آن بخشی از متن را که می خواهند می بینند و از آن بخشی که اصل ماجراست صرف نظر می کنند. شما هم همین کار را کرده اید. در کدام بخش از متن مت٬ حرفی از ارزشگذاری کارهای خانم هدیه تهرانی به میان آمده است؟
اما بیاییم با يكديگر درباره نقد يك متن صحبت كنيم... تا بدانجا كه من مي دانم يك متن پيوسته است و جمله ها پايه و پيرو دارند. شما به راحتي از آن بخشي كه درباره نقش بازي كردن هنرپيشه ها و تفاوت شان با روايتگري هنرمندان٬ گذشته ايد و همچنين اشاره من به جامعه اي كه در آن اكثريت نمي تواند اقليت را بپذيرد. شما چرا دراين باره صحبتي به ميان نياورديد؟ من به جامعه اي اشاره كردم و به ساختاري كه اجازه مي دهد اگر اكثريت اشتباه كند٬ چون اكثريت است٬ پس محق است. شما نمايشگاه تان را برگزار مي كنيد٬ اكثريتي مي آيند و مي بينند و تحسين مي كنن و مي خرند و مي برند اما اقليتي هستند كه فكر مي كنند اين آثار ارزشي در اين حد ندارند٬ پس بيان مي كنند. آيا نبايد بيان كنند؟ اگر جوابتان مثبت است پس ديگر حرفي با يكديگر نداريم و اگي دنبال دليل مي گرديد براي اين ادعا٬ بايد بگويم دليل من همان تكراري بودن است. مي دانيد چرا؟ به اين علت كه جايگاه من با شما و مخاطبان تان فرق دارد (نمي گويم بهتر يا بدتر.سوبرداشت نشود). بلكه مخاطبان آثارتان شما را از سينما مي شناسند پس كارهايتان براي شان بديع است اما براي من تكراري ست چون نمونه اش را سال ها پیش دیده ام در گالری ها. و برای من تعریف هنر معاصر٬ یعنی تبری جستن از تکرار٬ یعنی Original بودن. اميدوارم حالا به درك مشتركي از تكراري بودن رسيده باشيم. اين تكراري بودن به معناي بهتر يا بدتر بودن نيست بلكه طبقه و درجه آثار را مشخص مي كند.
شما نوشته ايد بياييم با يكديگر وارد يك چالش روشنفكرانه و حرفه اي شويم. حالا از روشنفكرانه بودن مي گذريم چون محل مناقشه بعدي خواهد بود اما بياييم ببينيم ما به چه كسي حرفه اي مي گوييم. ما حرفه اي بودن را به دو معنا به كار مي بريم: فلاني حرفه اش بقالي ست او در كارش حرفه اي ست. حالا بياييم به معناي حرفه اي بودن در جمله تان نگاهي بياندازيم. اگر منظورتان شغل باشد كه شما شغل تان عكاسي٬ مجسمه سازي٬ نقاشي و... نيست.(البته تا آنجا كه من مي دانم). يعني شما از اين راه امرار معش نمي كنيد. در شرايط امروز بازار هنر٬ اين شما نيستيد كه نگران ادامه حيات هستيد اما من نقاشان و مجسمه سازان بسياري را مي شناسم كه دلنگران زندگي كردن هستند چه برسد به توليد اثر. عكاسان مطبوعاتي زيادي را مي شناسم كه بيكارند. اما شما در همين شرايط پولتان را از گيشه مي گيريد و بيلبوردي ۶ متري بر اتوبان شهيد مدرس داريد. پس حرفه شما اين نيست. بنابراين حرفي در اين مورد نداريم كه با يكديگر بزنيم. اما اگر منظورتان مهارت است٬ آنوقت از شما مي پرسم چه مهارتي در آثارتان نهفته است؟ لطفا همان جواب سردستي هميشگي را ندهيد كه اگر تو منتقدي٬ پس تو بايد بيابي. اميدوارم به عنوان يك هنرمند براي توليد آثارتان جوابي داشته باشيد آنوقت با يكديگر وارد يك گفت و گوي حرفه اي خواهيم شد.
جناب آقای کیانیان عزیز (بر عزیز بودنتان برایم تاکید دارم)
شما تنگ كردن را معادل اسم مكان گرفته ايد درحاليكه مقصود من اسم معناست يعني افكار عمومي. حالا مي توانيد بگوييد افكار عمومي چه ربطي به شما دارد. من هم مي پرسم تعريف شما از هنرمند بودن چيست؟ اميدوارم متوجه شده باشيد كه دغدغه من برگزاري يك نمايشگاه توسط يك هنرپيشه نيست بلكه بهم ريختگي اي ست كه ما در تعاريف مان داريم. اشتباهي كه متاسفاه آقاي بهمن جلالي هم مرتكب شدند و فكر كردند من مي خواهم خط كشي باشم كه اندازه بگيرم و به ديگران مجوز نمايشگاه بدهم. ايشان گفته اند ما بايد نگاه مان را ه عكاسي تغيير دهيم. من مي گويم قبول اما معيارها چه مي شوند؟ آيا براي نگاه جديد معياري داريد؟ آيا اصلا نگاهي تغيير كرده است يا ابزار جديد ساخته شده است؟ آيا از ترس گيوتين بايد بگويم تن اين پادشاه لباس هست؟ هرگز چنين نمي كنم.
شما در آخر مطلب تان پرسيده بوديد آيا به همين علت (يعني ماندگاري نقش بازيگران) نيست كه گالري ها ديوارشان را در اختيار بازيگران مي گذارند و شما به آن ايراد مي گيريد؟ من جواب مي دهم كه چه خوب كه هر دو بدون آنكه بدانيم يك حرف را زده ايم يعني شهرت. هنرپيشه ها معروفنند پس مجازند از اين ذخيره هرگونه كه مي خواهند خرج كنند٬ گاهي در هيات يك هنرمند و گاه در نقش مانكن براي كت و شلواردوزي.
جناب آقای کیانیان عزیز (بر عزیز بودنتان برایم تاکید دارم)
مي دانم كه راه پرپيچ و خمي را پيموده ايد تا به اين جايگاه برسيد اما تمام درك سينماي ايران از يك نقاش٬ نامدار است در خاك آشنا٬ گوگن در كردستان! در ضمن نظرتان را جلب مي كنم بر روتيتري كه بر عنوان مطلب تان بود: اين نوشته را نخوانيد. همان نكته اي كه ايراد گرفته بوديد بر من. آيا لازم مي دانيد درباره روزنامه نگاري هم با يكديگر چالش كنيم؟ اما بي گمان همه نوشته شما را خوانده اند. سينماگران مشهورند. اين شهرت گواراي جانتان باد.
مارمولك: اين متن در ضميمه ۵ شنبه گذشته روزنامه اعتماد به چاپ رسيد البته به دليل ضيق جا كمي كم شده بود.
در واقع نمی دانم کجای کارم می لنگد. روزهای کسالت بار زیادی و شب های طولانی دهشتناکی را با این فکر می گذرانم که کجای کار ایراد دارد. شاید به همین علت است که شب ها روی کاناپه خوابم می برد. نزدیکی های صبح بود که از درد جای انگشتر دست چپم بر دست راستم از خواب بیدار شدم. چراغ روشن مانده بود مطابق معمول این چند وقت گذشته. گاهی اوقات از احساس عمیق تنهایی شعف انگیز می شوم.
حماقت بزرگی است که آدمی به منظور برنده شدن در بیرون٬ در درون ببازد.
در باب حکمت زندگی/ آرتور شوپنهاور/ محمد مبشری
از جمعه گذشته تا این لحظه که عصر دوشنبه ست٬ انقدر کار داشتم که نتوانستم مطلبی بنویسم. جوابی نوشتم بر جوابیه رضا کیانیان که قرار است ۵شنبه چاپ شود در ضمیمه روزنامه اعتماد. اگر هم به هزار و یک علت چاپ نشد٬ می گذارم در وبلاگ (قول می دهم این بار دستنوشته ام را گم نکنم).
این چند روز کلی حرف داشتم اما انقدر نگفتم که یادم رفت.
دوستی یک عدد نامه رایانه ای برایم فرستاد که محتوایش این بود:
کسی که حقیقت را نمی داند ابله است اما آنکه می داند و پنهان می کند تبهکار است.
گالیله
دستش را گذاشت روی دستم٬ ترسیدم. آرام آمد و خوابید کنارم. کم کم ناخن هایش را فرو کرد در دستم با اینکه خواب بود. خون زد بیرون. دستش را از دستم جدا کردم اما با دست دیگرش همین کار را کرد. ناگهان از خواب بیدار شد و گفت:
- نگاه کن ناخنم داره می افته!
دستش را از روی دستم برداشتم و گفتم:
- عیب نداره... خودم می برمت دامپزشکی خوب میشی...
و دستی کشیدم به پشتش. چقدر پوست یوزپلنگ لطیف است. نگاهی به دستم انداختم٬ خون می چکید. از خواب پریدم.
۱. جوابیه رضا کیانیان در ضمیمه ۵شنبه گذشته روزنامه اعتماد چاپ شد. خواندن اش خالی از لطف نیست.
۲. اگر نیافتید و من هم حوصله داشتم٬ تایپ می کنم می گذارم بر روی وبلاگ.
۳. دلم می خواست بنویسم اما قرار دارم و نمی توانم. ولی واقعا دلم برای نوشتن تنگ شده است. به ویژه که کلی حرف داشتم.
۴. خوراک زبان٬ مورد توجه جمع قرار گرفته بود.
۵. پنجمین مورد چندان اهمیت ندارد.
۶. فاطمه ام را با جهان عوض که نمی کنم هیچ٬ جهان را برایش سرنگون می کنم.
دومن یک عدد لینک درج نموده است در قسمت نظرات خوانندگان. و از آنجا که دومن خواننده با اهمیتی ست بنابراین رفتم و لینک را دیدم (درواقع خواندم). ماجرا بازمی گردد به متنی که نوشته ام در ضمیمه روزنامه اعتماد. قلم فرانسه در وبلاگ اش به این مطلب اشاره کرده بود. منتها قلم فرانسه با به کارگیری لغت "تخصصی" و "غیر تخصصی" باعث شده است برهنگی در روز آخر در ادامه و گویی بر اساس نوشته قلم فرانسه٬ مطلبی در وبلاگ اش بنویسد. هرچند که شنیده ام رضا کیانیان و بهمن فرمان آرا نیز می خواهند یادداشتی درباره متن ام بنویسند.
به گمانم خیلی پیر شده ام چون هرچه قدر فکر می کنم یادم نمی آید جایی در متن ام به تخصصی بودن عکاسی یا هنرپیشگی اشاره ای کرده باشم. و از آن بدتر اینکه هرچقدر گشتم٬ نتوانستم دستنویس ام را پیدا کنم و ۵شنبه هم نتوانستم روزنامه را بخرم و بهنام هم نتوانست از دفتر روزنامه شان یک نسخه برایم بگیرد. بنابراین به دلیل کهولت سن٬ فراموش کرده ام دقیقا به این لغت یعنی "تخصص" اشاره کرده ام یا نه. اما تا آنجا که خاطرم هست بحث ام بر سر اسباب کشی هنرپیشه ها از مقابل دوربین به داخل گالری ها بود و یادم هست که نوشتم هیچ فردی جای هیچ فرد دیگری را در این کائنات تنگ نکرده است. پس یک سوءبرداشت می تواند برهنگی در روز آخر را به این سمت سوق دهد که" شاهرخی نژاد جون" را به جوگیر شدن متهم کند (که البته چندان هم بعید نیست!).
و اما برسم به اندام زن نقاش٬ مدرک دکترا و کاغذ بی خط:
. اندام زن نقاش چیز بدی نیست٬ مگر خلاف اش ثابت شود.
. مدرک دکترا که در این مملکت بعد از "حاج آقا"ها به وفور یافت می شود.
. کاغذ بی خط هم که داستان خودش را داشت با نویسنده و فیلم نامه نویس اش.
بنابراین ما می توانیم به همین بی ربطی جواب همدیگر را بدهیم.
مارمولک: حالا که بحث گوش شد٬ یک نگاهی هم به این دم بندازید.
You think your days are uneventful
And no one ever thinks about you
She goes her own way
She goes her own way
You think your days are ordinary
And no one ever thinks about you
But we're all the same
And she can hardly breathe without you
She says she has no time for you now
She says she has no time
Well think about the lonely people
And think about the day she found you
Or lie to yourself
And see it all dissolve around you
She says She has no time for you now
She says she has no time for you now
She says she has no time
She says she has no time
Lonely people tumble downwards
And my heart opens up to you
When she says she has no time for you now
She says she has no time for you now
She says she has no time